مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۷
کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
ای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد
هر آدمی را در جهان آورد حق در پیشهای
در پیشهٔ بیپیشگی کردهست ما را نامزد
هر روز همچون ذرهها رقصان به پیش آن ضیا
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۵
مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد
یکی پیمانهای دارم که بر دریا همیخندد
دل دیوانهای دارم که بند و پند نپذیرد
خداوندا تو میدانی که جانم از تو نشکیبد
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۹
آن صبح سعادتها چون نورفشان آید
آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید
خور نور درخشاند پس نور برافشاند
تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید
مسکین دل آواره آن گمشده یک باره
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۵
خنک جانی که او یاری پسندد
کز او دوریش خود صورت نبندد
تو باشی خنده و یار تو شادی
که بیشادی دهان کس نخندد
تو باشی سجده و یار تو تعظیم
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۳
مرگ ما هست عروسی ابد
سِر آن چیست هو الله احد
شمس تفریق شد از روزنهها
بسته شد روزنهها رفت عدد
آن عددها که در انگور بود
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۳
نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بد
دل سبد آمد مکن هر سقطی در سبد
آنک تواضع کند نگذرد از حد خویش
یابد او هستی باقی بیرون ز حد
وا کن صندوق زر بر سر ایمان فشان
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۷
شرح دهم من که شب از چه سیهدل بود
هر کی خورد خونِ خلق زشت و سیهدل شود
چون جگر عاشقان میخورد این شب به ظلم
دود سیاهیِ ظلم بر دلِ شب میدمد
عاقله شب توی بازرهانش ز ظلم
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۷
مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد
که شب ببخشد آن بدر بدره بیحد
به آسمان جهان هر شبی فرود آید
برای هر متظلم سپاه فضل احد
خدای گفت قم اللیل و از گزاف نگفت
[...]
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۲ - انکار کردن نخچیران بر خرگوش در تاخیر رفتن بر شیر
قوم گفتندش که چندین گاه ما
جان فدا کردیم در عهد و وفا
تو مجو بدنامی ما ای عنود
تا نرنجد شیر رو رو زود زود
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۶۴
در راه طلب رسیدهای میباید
دامان ز جهان کشیدهای میباید
بیچشمی خویش را دوا کنی ور نی
عالم همه او است دیدهای میباشد
مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و سوم - هر کسی چون عزم جایی و سفری میکند
شمشیر به کف عمّر در قصد رسول آید
در دام خدا افتد وز بخت نظر یابد
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » مناجات
دل کیست کو حدیث خود و درد خود کند
پیدا بود که جنبش دل تا کجا رسد!
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » حکایت
آن کس که ترا بیند و شادی نکند
سر زیر و سیه کاسه و سرگردان باد
مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » دوازدهم
زان بادهٔ صوفی بود از جام، مجرد
کز غایت مستی ز کفش جام بیفتد
در حالت مستی چو دل و هوش نگنجید
پس نیست عجیب گر قدح و جام نگنجد
اول سبقت بود « الف هیچ ندارد »
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲
مترسان دل مترسان دل ز سختیهای این منزل
که آب چشمه حیوان بتا هرگز نمیراند
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲
شکسته بسته تازیها برای عشقبازیها
بگویم هر چه من گویم شهی دارم که بستاند
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲
شمار برگ اگر باشد یکی فرعون جباری
کف موسی یکایک را به جای خویش بنشاند
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲
اگر این لشکر ما را ز چشم بد شکست افتد
به امر شاه لشکرها از آن بالا فروآید
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲
اگر باد زمستانی کند باغ مرا ویران
بهار شهریار من ز دی انصاف بستاند
