واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳
ز حد بردی به ما جور و جفا را
مدارا میتوان کردن خدا را
بسی خاصیّت است آن خاک پا را
خبر زان نیست روح توتیا را
مکن جور ای کمانابرو مبادا
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹
پرورد گرچه عشق به خون جگر مرا
افکند باز همچو سرشک از نظر مرا
رفتی به سوی یار و نکردی خبر مرا
خون شد ز بیوفاییات ای دل جگر مرا
ای اشک رفتن تو به این رنگ خوب نیست
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰
یار تا از نظر افکند مرا
بیکسی دربهدر افکند مرا
چون زنم آه که مژگان کسی
رخنهها در جگر افکند مرا
کوه تمکین تو ای سنگیندل
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۲
به زاری سپردم چنان بیتو جان را
که در گریه آوردهام انس و جان را
به پیری نوازش کن امروز ورنه
نخواهی زمن یافت فردا نشان را
بهسر دارم از بس هوای اسیری
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۹
تیرگیهای روزگار مرا
برسانید زلف یار مرا
ناله کاری نکرد در دل یار
داد بر باد اعتبار مرا
آمدی با رقیب دست به دست
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۰
در شور آور هزارها را
بنواز به لطف زارها را
از بیم پریرخان کشیدیم
کردیم درست کارها را
مژگان جاروب کرده، رفتم
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۴
با اثر یافت چون فغان مرا
باغبان سوخت آشیان مرا
خوشنگاهان به گردش چشمی
سرمه کردند استخوان مرا
تیر بر استخوان غیر مزن
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۹
ای کرده خون فراق توام در جگر بیا
میمیرم از برای تو کردم خبر بیا
استادگی در آمدن ای سروناز چیست
عمر است همچو آب روان در گذر بیا
از شادی وصال تو مردیم ناگهان
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۱
ای دل نهفته دار غم یار خویش را
بر خاطر کسی مَفِگن بار خویش را
یا رب چه آفتی که ز دست تو آسمان
صد بار بر زمین زده دستار خویش را
افتاده گیر دفتر عیش جهان در آب
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۹
ای کرده تباه کار ما را
بر هم زده روزگار ما را
ای سر تا پا نمک کجایی
دریاب دل فگار ما را
نتوان به رفو درست کردن
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۳
فتاده است به اطفال اشک کار مرا
نماند کار به ابنای روزگار مرا
وصیت است ز مجنون به من که بعد وفات
نهال بید نشانید بر مزار مرا
کسی به رنگ سرشکم ز خاک برنگرفت
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵
تا کی غم فراق به زندان کند مرا
شادی وصل کو که گلستان کند مرا
ساقی بیار باده که مستان کند مرا
وز توبهٔ نکرده پشیمان کند مرا
ساقی چو دور توست بگردان پیالهای
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲
من مردم و نمیکندم یاد یا نصیب
گاهی نکرد روح مرا شاد یا نصیب
خاک درش که سرمهٔ ارباب بینش است
در چشم غیر میکشدش باد یا نصیب
آن شاخ گل که جوش بهارش ز خون ماست
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶
حرف و صوت است دهان تو دگر چیزی نیست
زان میان نیز گرفتیم خبر چیزی نیست
ای فلک سنگ مزن بر دل نازک ما را
که درین شیشه به جز خون جگر چیزی نیست
عیش شیرین به چنین تنگدلی عاشق را
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷
بر خلق ره فتنه به دوران تو بستهست
دستش به قفا شوخی مژگان تو بستهست
چون نعل، خوش آن پیرِ جوانبخت که خود را
با قامت خم بر سم یکران تو بستهست
شمشیر علم کن که شود مشکلم آسان
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸
تیر غمت کارگر افتاده است
رخنه مرا در جگر افتاده است
چون نگدازم که مرا همچو شمع
خدمت بزمش به سر افتاده است
چون نشوم این همه باریکبین
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۰
کشم جور و جفایش طاقتی هست
که در دنبال محنت راحتی هست
خرابآباد دنیا سیر دارد
به هر ویرانه گنج عشرتی هست
به دست من فتاد آن شوخ تنها
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲
با زلف تو کار تا فتاده است
بر گردن من بلا فتاده است
در چاه ذقن اگر نیفتاد
دیگر دل من کجا فتاده است
هرجا دل خونگرفتهای بود
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۸
همچو دل در غم عشقت به من انبازی هست
سر کنم نغمهٔ دردی که همآوازی هست
هرزه پردازی دل سخت ملولم دارد
اندرین شهر بپرسند قفسسازی هست
به گرفتاری من نیستی ای مرغ چمن
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱
کی دلم از سفر عشق به سامان برگشت
رفت نالان چو جرس این ره و نالان برگشت
در دیاری که تویی طرف هوای باشد
رفت خندان ز برم قاصد و گریان برگشت
مرغ ما را ز قفس دورشدن نیست شگون
[...]
