گنجور

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱ - در تعریف علم و شان آن

 

دیدهٔ جان بوعلی سینا

بود از نور معرفت بینا

سایهٔ آفتاب حکمت او

یافت از مشرق و لوشینا

جان موسی صفات او روشن

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲

 

انوری چون خدای راه نمود

مصطفی را به نور لوشینا

برد قدرش به دولت فرقان

پای بر فرق گنبد مینا

نور عرشش به عرش سایه فکند

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳ - موعظه در رفع امل

 

نزد طبیبِ عقلِ مبارکُ قدم شدم

حالِ مزاج خویش بگفتم، کَما جریٰ

دل را چو از عفونتِ اخلاطِ آرزو

محموم دید و سرعت نبضم بر آن گوا

گفتا بدن ز فضلهٔ آمال ممتلی است

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴ - فی‌الحکمة

 

نگر تا حلقهٔ اقبال ناممکن نجنبانی

سلیما ابلها لابلکه مرحوما و مسکینا

سنایی گرچه از وجه مناجاتی همی گوید

به شعری در ز حرص آنکه یابد دیدهٔ بینا

که یارب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمت

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۵ - حکیم به دنبال ناصرالدین به منصوریه رفت او رابه بزم‌گاه راه ندادند این قطعه را سروده بار خواست

 

ای خصم تو پست و قدر والا

وی عقل تو پیر و بخت برنا

ای کرده به خدمت همایونت

هفت اختر و نه فلک تولا

ای پار گشاده بند امسال

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۶ - در موعظه

 

هرکه سعی بد کند در حق خلق

همچو سعی خویش بد بیند جزا

همچنین فرمود ایزد در نبی

لیس للانسان الا ما سعی

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۷ - در التماس شراب

 

ایا صدری که از روی بزرگی

فلک را نیست با قدر تو بالا

خجل از قدر و رایت چرخ و انجم

غمی از دست و طبعت ابر و دریا

کله با همتت بنهاده کیوان

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۸

 

سمند فخر دین فاخر ز فخرت مفتخر بادا

کمند قهر هر قاهر ز قهرت مقتصر بادا

اگر گردون به یک ذره بگردد برخلاف تو

همه دوران او ایام نحس مستمر بادا

قوام دولت ما را چو امر قدقضی گشتی

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۹ - در تهدید

 

آفتاب سخا حمیدالدین

دور از مجلس تو مرگ فجا

نی شکر گفته‌ای و می نرسید

شاعرم هم به مدح و هم به هجا

... خر یاد می‌کنم لیکن

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۰ - در معذرت صاحب

 

ای بر عقاب کرده تقدم ثواب را

وی بر خطا گزیده طریق صواب را

در مستی ار ز بنده خطایی پدید شد

مست از خطا نگردد واجب عقاب را

گر در گذاری از تو نباشد بسی دریغ

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۱ - عزل خواجه شهاب را خواهد

 

ای صدر نایبی به ولایت فرست زود

معزول کن شهابک منحوس دزد را

زرهای بی‌شمار به افسوس می‌برد

آخر شمار او بکن از بهر مزد را

تا دیگران دلیر نگردند همچو او

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۲ - وقتی انوری را درد پایی عارض گشته و ناصرالدین طاهر به عیادت وی رفته در شکر آن و عذرخواهی این قطعه گفته است

 

این فلک پیش طالع نیکت

کرده بردار اختر بد را

فتح باب کفت به بار آرد

قلب دیماه شاخ بسد را

مستعد قبول نطق کند

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۳ - در شکایت زمانه

 

خطابی با فلک کردم که از راه جفا کشتی

شهان عالم‌آرای و جوانمردان برمک را

زمام حل و عقد خود نهادی در کف جمعی

که از روی خرد باشد بر ایشان صد شرف سگ را

نهان در گوش هوشم گفت فارغ باش از این معنی

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۴ - در مذمت فرمان‌برداری از زن

 

کرا عقل باشد زبر دست شهوت

چرا زیردستی کند هیچ زن را

عیال زن خویش باشد هرآنکس

که فرمانبرِ زَّن کند خویشتن را

ولیکن کسی را که زن شوی باشد

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۵ - صاحب را به داشتن دو فرزند به نام محمود و مسعود تهنیت گوید

 

چون بهاء الدین اعز را شاخ عزت بارور شد

شکر آن نعمت به واجب کرد اله‌العالمین را

کردگارش در خور وی این دو گوهر داد و هرگز

مثل آن حاصل نیاید بحر ملک و کان دین را

آن چنان محمود سیرت مهتر مسعود طالع

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۶ - در هزل گوید

 

گفت با خواجه یکی روز ازین خوش مردی

خنک آنکس که زن خوب بمیرد او را

گفت ای خواجه زن خوب تو داری امروز

گفت خوبست اگر مرگ پذیرد او را

زن چرا شاید آن را که بری بر سر چاه

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۷ - در مدح ملک‌الوزرا بدرالدین طوطی بک‌بن مسعودبن علی

 

طوطی ای آنکه ز انصاف تو هر نیم‌شبی

بلبل شکر به عیوق کشد زمزمه را

ای شبان رمه آنکه تویی سایهٔ او

نیک تیمار خور ای نیک‌شبان این رمه را

گرگ را دمدمهٔ فتنه همی گوید خیز

[...]

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۸ - در هجا گوید

 

می‌نبینی که روزگار چه کرد

به فلک برکشید دونی را

بر سر آدمی مسلط کرد

آنچنان خر فراخ کونی را

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۹ - در شکایت گوید

 

به جای بادهٔ نابم تو سرکه دادی ناب

هلاک جان و دل خود بر آن نبود شراب

شدی مصوص تنم بی‌گمان ز خوردن آن

اگر به کون من اندر بدی کرفس و سداب

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۰ - شراب خواهد

 

خدایگانا مهمان بنده بودستند

تنی دو دوش به سیکی و نقل و رود و شراب

به طبع خرم و خندان شراب نوشیدند

که بر خماهن گردون فروغ او سیماب

نه در مزاج کسی گرمیی بد از سیکی

[...]

انوری
 
 
۱
۲
۳
۲۵