گنجور

 
شاطر عباس صبوحی

به اختیار زدم دل به زلف یار، گره

به کار خویش، فکندم به اختیار، گره

شمارهٔ گره زلف خود، به سبحه مکن

که صد گره چه کند در بر هزار گره

گره مزن سر زلف دو تا به یکدیگر

که هیچکس نزند ما ر را به مار، گره

ز ابروی عرق آلوده‌ات گره بگشا

که خورده بر دم شمشیر آبدار، گره

به سایهٔ مژه ام پا منه، که می‌ترسم

خدا نکرده خورد برگ گل به خار، گره

گره زدی سر زلف و، دلم ز ناله فتاد

فتد ز نغمه، چو افتد به سیم تار، گره

بسی دهان تو تنگ است در سخن گوئی

که در لبان تو، مو می‌خورد هزار گره

بسی به کار صبوحی گره زده زلفت

چو مفلسی زده بر سیم خوش عیار، گره

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
وفایی شوشتری

فکنده زلف تو در کار دل هزار گره

دگر مزن تو بر ابروی فتنه بار گره

گشای کاکل مشکین و کار دل بگشای

مزن به رشته ی عمر من ای نگار گره

نسیم باد صبا، تار زلف چین ترا

[...]

عمان سامانی

چو دست شانه گشاید ز زلف یار گره

به پای دل زند از غصه بیشمار گره

به غیر رشته زلفش که دل بدو بستم

کسی ندید، به یک رشته صد هزار گره

دمی برای خدا از جبین گره بگشای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه