گنجور

 
شاطر عباس صبوحی

پدر، خواهد ببرّد زلفکان چون کمندش را

پسر حیران، که چون سازد گرفتاران بندش را

کند کوتاه، دست از زلف و از لعل شکر خندش

نداند کاین دو هندو، پاسبانانند قندش را

سپندش خال و دودش زلف و آتش، پرتو رویش

عبث بی‌دود می‌خواهی بر این آتش، سپندش را

نکرده هیچ ابرو خم به قطع زلف می‌ماند

کمانداری که داد از دست ار پیچان کمندش را

صبوحی آنقدر نگذاشت آن زلف دوتا برجا

که گیری یک شب و بوسی دو لعل نوشخندش را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
محتشم کاشانی

چنین است اقتضا رعنائی قد بلندش را

که زیر ران او بی‌خود به رقص آرد سمندش را

به دنبال اجل جانها دوند از شوق اگر آن بت

کند دنبال دام اجل پیچان کمندش را

اگر صیدش ز شادی گم نکردی دست و پا رفتی

[...]

صائب تبریزی

به عزم صید چین سازد چو زلف صیدبندش را

رم آهو به استقبال می آید کمندش را

که دارد شهسواری این چنین یاد از پری رویان؟

که از شادی نمی باشد نشان پاسمندش را

شود هر حلقه ای انگشتر پای نگارینش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه