گنجور

 
شهریار

ای دل به ساز عرش اگر گوش می‌کنی

از ساکنان فرش فراموش می‌کنی

گر نای زهره بشنوی ای دل به گوش هوش

آفاق را به زمزمه مدهوش می‌کنی

شب کز نهیب شیر فلک خفته‌ای خراب

خواب سحر حواله به خرگوش می‌کنی

چون زلف سایه پنجه درافکن به ماهتاب

گر خواب خود مشوش و مغشوش می‌کنی

بر ابر پاره گوشهٔ ابروی ماه بین

گر خود هوای زلف و بناگوش می‌کنی

عشق مجاز غنچه عشق حقیقت است

گل گو شکفته باش اگر بوش می‌کنی

از من خدای را غزل عاشقی مخواه

کز پیریم چو طفل قلمدوش می‌کنی

زین اخگر نهفته دمیدن خدای را

بس اخگر شکفته که خاموش می‌کنی

ناقوس دیر را جرس کاروان مگیر

سیمرغ را مقایسه با قوش می‌کنی

با شیر از گوزن حکایت کنند و میش

خود کیست گربه تا سخن از موش می‌کنی

من شاه کشور ادب و شرم و عفتم

با من کدام دست در آغوش می‌کنی

پیرانه‌سر مشاهده خط شاهدان

نیش ندامتی است که خود نوش می‌کنی

من خود خطا به توبه بپوشم تو هم بیا

گر توبه با خدای خطا پوش می‌کنی

گو جام باده جوش محبت چرا زند

ترکانه یاد خون سیاووش می‌کنی

دنیا خود از دریچه عبرت عزیز ماست

زین خاک و شیشه آینه هوش می‌کنی

با شعر سایه چند چو خمیازه‌های صبح

ما را خمار خمر شب دوش می‌کنی

تهران بی‌صبا ثمرش چیست شهریار

نیما نرفته گر سفر یوش می‌کنی