گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی

سر درین راه عشق دردسر است

بگذر از سر که کار معتبر است

سر موئی حجاب اگر باقی است

بتراشش چه جای ریش و سرست

سر بنه زیر پا و دستش گیر

گر تو را میل تاج یا کمر است

نفسی صحبتش غنیمت دان

زانکه عمر عزیز در گذر است

زاهدان دیگرند و ما دیگر

حالت ما و ذوق ما دگر است

عاشقی کو ز ما خبر دارد

از خود و کاینات بی خبر است

نظری کن ببین به دیدهٔ ما

نعمت الله چو نور در نظر است

 
 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال
غزل شمارهٔ ۲۳۲ به خوانش سید جابر موسوی صالحی
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
شهید بلخی

چون تن خود به برم پاک بشست

از مسامش تمام لؤلؤ رست

عسجدی

آمد آن رگ‌زن مسیح‌پرست

شست الماسگون گرفته به دست

کرسی افکند و برنشست بر او

بازوی خواجه عمید ببست

شست چون دید گفت عز و علا

[...]

مسعود سعد سلمان

تا مرا بود بر ولایت دست

بودم ایزد پرست و شاه پرست

امر شه را و حکم الله را

نبدادم به هیچ وقت از دست

دل به غزو و به شغل داشتمی

[...]

مشاهدهٔ ۱۰ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه