گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

چشم عالم روشن از نور خداست

هر که این را دید نور چشم ماست

در دل آن کس که او گنجیده است

همچو او صاحبدلی دیگر کراست

حال ما داند درین دریا به ذوق

یار بحر وی که با ما آشناست

دُرد درد او اگر یابی بنوش

زانکه دُرد درد او ما را دواست

ذرهٔ خورشید این و آن همه

در نظر آئینه گیتی نماست

عاشق ار در عشق او کشته شود

حضرت معشوق او را خونبهاست

نعمت الله رند سرمستی خوشست

پادشاهست او نپنداری گداست