لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی

آب می جوئی بیا با ما نشین

تشنه ای با ما درین دریا نشین

خیز دستی برفشان پائی بکوب

آنگهی مستانه خوش اینجا نشین

چون در آمد عشق عقل از جا برفت

پست شد آن خواجهٔ بالا نشین

خط موهوم است عالم طرح کن

بر سریر سر او ادنی نشین

بحری ای باید درین دریای ما

خود کی آید سوی ما صحرانشین

عقل را از در بران گر عاشقی

پیش آن معشوق بی همتا نشنین

نعمت الله را ببین در عین ما

عارفانه خوش بیا با ما نشین

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

حکمتی بشنو به فضل ای مستعین

پاک چون ماء معین از بومعین

چون بهشتت کی شود پر نور دل

تا درو ناید ز حکمت حور عین؟

دل به حورالعین حکمت کی رسد

[...]

مسعود سعد سلمان

دین روز ای روی تو آگفت دین

می خور و شادی کن و خرم نشین

با می و می خوردن دین را چه کار

می خور و می نوش و قوی دار دین

هر گنهی کز می حاصل شود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه