گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

در خرابات عشق سرمستم

از ازل بود تا ابد هستم

این سعادت نگر که دستم داد

کمری بر میان او بستم

بر لبم لب نهاد بوسه زدم

جان به جانان به ذوق پیوستم

بر در میفروش رندانه

با حریفان خویش بنشستم

چشم سرمست او چو می نگرم

زان نظر همچو چشم او مستم

عقل مخمور دردسر می داد

شکر گویم که رفت و وارستم

نعمت الله رسید مستانه

ساغر می نهاد بر دستم