گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

شکر گویم که باز سر مستم

توبه کردم و لیک بشکستم

از سر کاینات خاسته‌ام

بر در می فروش بنشستم

زندهٔ جاودان از آن گشتم

که به خود نیستم به او هستم

تا که فانی شدم ، شدم باقی

قطره بودم به بحر پیوستم

سر به پایش نهاده‌ام سر مست

به امیدی که گیرد او دستم

در نظر نور او به من بنمود

هر خیالی که نقش او بستم

نعمت‌اللّه حریف و او ساقی

سید عاشقان سرمستم

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.