گنجور

 
امیر شاهی

واعظی بود بر سر منبر

لب به وعظ و به پند بگشاده

گفت: هر مرد را بود به بهشت

چند حور لطیف، آماده

عورتی پیر از آن میان برخاست

جانش اندر وساوس افتاده

گفت: بهر خدای مولانا

یک سخن گوی، سوده و ساده

هیچ در خلد حور نر باشد

یا بود آن همه چو ما ماده؟

گفت: بنشین، که آنقدر باشد

که نمانی تو نیز ناگاده

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون همی شد بخانه آماده

دید مردی براه استاده

وطواط

این ز قصر بقا بیفتاده

عالمت شربت فنا داده

یک جهان مرد و زن بماتم تو

درد و غم را شدند آماده

بسته دل در غم تو و بی تو

[...]

قوامی رازی

آن امیر لطیف آزاده

محترم نفس و محتشم زاده

صدر نیکوخصال گردون قدر

بدر خورشید زاد آزاده

شکر گویان ز جود چون مستان

[...]

مجیرالدین بیلقانی

ای سرافراز مهتری که به دهر

کس ندیدست چون تو آزاده

دولت از بوستان فضل، ترا

هر زمان تحفه دگر داده

مادر بخت بهر خدمت تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه