گنجور

 
امیر شاهی سبزواری
 

واعظی بود بر سر منبر

لب به وعظ و به پند بگشاده

گفت: هر مرد را بود به بهشت

چند حور لطیف، آماده

عورتی پیر از آن میان برخاست

جانش اندر وساوس افتاده

گفت: بهر خدای مولانا

یک سخن گوی، سوده و ساده

هیچ در خلد حور نر باشد

یا بود آن همه چو ما ماده؟

گفت: بنشین، که آنقدر باشد

که نمانی تو نیز ناگاده