گنجور

 
امیر شاهی

هر زمان از بی‌خودی خواهم که آن رو بنگرم

چون رسم نزدیک نتوانم که آن سو بنگرم

در سجود افتم چو بینم قبله دیدار او

رخ نهم بر خاک کان محراب ابرو بنگرم

هرکجا روی نکو یابم نشان، آنجا روم

واندر آن صورت ترا بینم، چو نیکو بنگرم

آنکه پهلو می‌زند ابروی او با ماه نو

تا کیش با دیگران پهلو به پهلو بنگرم

حد شاهی نیست بر خاک درش ره یافتن

من همان بهتر که از دور آن سر کو بنگرم