گنجور

 
امیر شاهی

من ار پیش یار آبرویی ندارم

ز خاک درش ره به سویی ندارم

به زندان دوری بسازم ضروری

چو از گلشن وصل بویی ندارم

ببخشای اگر پیش راهت نهم روی

که جای دگر راه و رویی ندارم

ز خار غمم خسته چون بلبل دی

از آن با گلی گفتگویی ندارم

مگو عاقبت خون شاهی بریزم

که من خود جز این آرزویی ندارم

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode