گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

خواهم امروز عتابی بکنم با دل خویش

کز چه رو سعی کند در غم بی حاصل خویش

اگر آن سرو ببیند قد خود ر ا در آب

قدر ما را بشناسد چو شود مایل خویش

گفتم از زلف تو دل چون برهانم به شگفت

با که گویم بجز از یار من این مشکل خویش

عهد کردم که دگر بار دل غم نکشم

اگر این بار برم باز به سر منزل خویش

در میان سوی تیغش چه در آیی ای دل

گوشه ای گیر سر و جان من و قاتل خویش

شاهدی ای شه خوبان چو گدای در تست

لطف فرما و بدست آر دل سایل خویش