گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

ترک من دیگر به غوغا می‌رود

تا کدامین دل به یغما می‌رود

ای بسا دل را که زلفش می‌کشد

در رکاب او به هرجا می‌رود

هاله‌ای بر دور ماه از خط کشید

بس که گردش دود دل‌ها می‌رود

گرچه بالایش بلای جان بود

کار ما از وی به بالا می‌رود

شاهدی را گر بکشتن می‌رود

فرصتش بادا خوشی‌ها می‌رود