گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

جز ناله نیست مونس جان دل ربوده را

شادی بود محال دل غم فزوده را

زاری چه سود شب همه شب بر در حبیب

از گریه نیست فایده بخت غنوده را

از ما صلاح و زهد چه جویی تو ای فقیه

باشد ندم چو تجربه آزموده را

گفتم دلم به فکر دهان تو تنگ شد

گفتا مکن تفکر امر نبوده را

گفتم نهان کنم غم عشقت درون دل

اشکم گشود جمله غم ناگشوده را

با شاهدی مکن سخن از کینه ای رقیب

تا نشنواندت سخن ناشنوده را