گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

ز زلف تو جان چون شود فارغ آیند

که هر رشته‌ای بر رشته‌ای هست پیوند

به تیری ز مژگان نواز این دلم را

از آن چشم سحار این جور تا چند

شکر گر مکرر کند نام خود را

شکر خنده بنما از آن لب به کل قند

گشاد دل از زلف دل بند توست

سپاریم ما هم دل خود به دلبند

مبادا دل از درد داغ تو خالی

کزین درد و داغ‌ست پیوسته خرسند

جنون ورز شاهدی گر عاشقی تو

که دیوانگی نیست کار خردمند