گنجور

 
شاهدی

از کمان خانه چو خوبان سحری بگشایند

خون بس دل که به هر رهگذری بگشایند

خط و خال تو چو از عشق دری بگشایند

ای بسا فتنه که بر هر گذر ی بگشایند

ره خوبان همگی بر گل و بر لاله شود

بس که خون دمبدم از هر جگری بگشایند

سر به پیش افکند از شرم و نهد دیده به خواب

گر سوی نرگس رعنا نظری بگشایند

چشم محبوس مرا طاق به دیدار کجاست

مگر اندر دل پر درد دری بگشایند

خیره سازند نظر را به شعاع خورشید

که ز رخ پرده بری دیده دری بگشایند

شاهدی کن سر خود خاک ره و فارغ شو

ور نه هر لحظه تو ر ا درد سری بگشایند

 
 
گوهر
امیر شاهی

خوبرویان چو خدنگ نظری بگشایند

بسر هر مژه خون از جگری بگشایند

پرده دار حرم از دردکشان فارغ و ما

چشم بنهاده که از غیب دری بگشایند

نا امیدی بر ارباب طریقت کفر است

[...]

میلی

سخنم را چو به بزم تو سری بگشایند

تا کنی گوش، پیام دگری بگشایند

قاصدان از تو شنیدند سخنها که ز شرم

نتوانند زبان در خبری بگشایند

در به در طلبت گشته‌ام و این هم نیست

[...]

مجذوب تبریزی

عاشقان در دل شب چشم تری بگشایند

باشد از غیب به روی تو دری بگشایند

صبح‌خیزان به دعا شب همه شب مشغولند

باشد این در به کلید اثری بگشایند

آن در بسته که یک عمر نخندید لبش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه