گنجور

 
شاهدی

ز زلف تو جان چون شود فارغ آیند

که هر رشته‌ای بر رشته‌ای هست پیوند

به تیری ز مژگان نواز این دلم را

از آن چشم سحار این جور تا چند

شکر گر مکرر کند نام خود را

شکر خنده بنما از آن لب به کل قند

گشاد دل از زلف دل بند توست

سپاریم ما هم دل خود به دلبند

مبادا دل از درد داغ تو خالی

کزین درد و داغ‌ست پیوسته خرسند

جنون ورز شاهدی گر عاشقی تو

که دیوانگی نیست کار خردمند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
وطواط

شها ، دست و تیغت در ایوان و میدان

یکی زر فشاند، یکی سرفشاند

شمال سحرگاه الطاف برت

گل باغ آمال را بشکافند

سرشک سحاب کف در فشان

[...]

امیر شاهی

به زنجیر زلفت دل ماست در بند

ز سر رشته عقل بگسسته پیوند

رقیبا، مران از در دوست ما را

که بینند سگ را بروی خداوند

به توبه مکن دعوت ای شیخ ما را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه