گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

با لعل جان فزای تو آب زلال چیست

با آفتاب روی تو مه در کمال چیست

دل تنگ گشته‌ام ز دهانت که هست نیست

ور نیست باز گو که خیال محال چیست

در حسن بی مثال تو حیران شدند خلق

معلوم کس نشد که رخت را مثال چیست

دارم امید وصل ولیکن ز بخت خویش

در حیرتم که عاقبت این مآل چیست

چون نوبهار عمر ندارد بقا بسی

با گل بگو که این همه غنج و دلال چیست

شد شاهدی چو مو بخیال میان تو

معلوم هم نشد که خیال محال چیست