گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

اگر از دهان تو زد لاف پسته

نرنجی که آید به خدمت شکسته

و گر دم زد از جعد زلفت بنفشه

بیارند پیش تواش دست بسته

به رقص ایم از شادمانی در آن دم

که بینم خدنگ تو در دل نشسته

هر آن تیر کآمد ز شست تو بر دل

درون دلم سرو نازیست رسته

به زیر قد همچو نخل است بس دل

ز شوق رطب زان لب تو نشسته

چو زلف تو دارد سر قید دلها

نیابی دلی را از آن قید رسته

مکن شاهدی دعوی شعر دیگر

که نظمت چو بیتیست اشکسته بسته