گنجور

 
شاهدی

تا کی کنیم آتش دل را نهان از او

وین دود آه دمبدم آرد نشان از او

درد تو کرده است راحت جان و دوای دل

خالی مباد در دل و جانم مکان از او

رمزی به خنده لعل لبت زان دهان نمود

ما را به هیچ وجه نبود این گمان از او

تا خط سبزگی و گل عارضت دمید

بس فتنه ها رسید به دور زمان از او

تا بر رخ است شمع رخت در دلم چراغ

ما راست نور دیده و آرام جان از او

آه از کرشمه های دو چشمت که صد بلا

هر لحظه می رسد به دل ناتوان از او

چون شمع پیش یار بسوز و خموش باش

ای شاهدی مجوی دل مهربان از او

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر شاهی

عیسی دم است یار و دلم ناتوان از او

آن به که درد خویش ندارم نهان از او

بر ره چو دید چهره زردم، بناز گفت،

تا چند دردسر کشد این آستان از او

عاشق که دم زند ز وفا، خون بریزیش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه