گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

ای جان فدای جمله به شمشیر جنگ تو

کس در جهان ندید سواری به تنگ تو

تا زد کمان ابروی تو تیر غمزه را

این بس ولی که گشت نشان خدنگ تو

گر همچوعود سوزم و چون نی فغان کنم

نبود خلاص رشته جان را ز چنگ تو

فارغ شدی دماغ ز بوی گل و بوی گل وسمن

گر یار هر یکی نشدی آب و رنگ تو

چون شیشه ایست این دل پر خون شاهدی

او را کجاست تاب دل همچو سنگ تو