گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

عمر در صبر شد و وعدۀ دیدار همان

سوخت دل در غم و با داغ گرفتار همان

کار من نیست بجز عشق بتان ورزیدن

شدم اندر سر این کار و مرا کار همان

جز خیالت نبود مونس و غمخوار دلم

نیست غم چون بودم مونس غمخوار همان

گل به زیر قدم هر خس و خار شب و روز

بلبل دل شده در حسرت او زار همان

یار فارغ دل و آسوده آن پسته ناز

شاهدی واله و با دیده بیدار همان