گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

تا دل به قید زلف دل‌آرام بسته‌ایم

بر دیده خواب و بر جگر آرام بسته‌ایم

سودای یار در سر و سر در کمند زلف

این عقده بین که ما به سرانجام بسته‌ایم

ما از مقام صدق سر کویش از صفا

با اشک غسل کرده و احرام بسته‌ایم

سودای وصل او که به دیگ دماغ ماست

در پختنش بسی طمع خام بسته‌ایم

کس در بلا به کام دل خویشتن نرفت

ما دل به درد و داغ به ناکام بسته‌ایم

ای شاهدی ز دام دو زلفش مجو خلاص

تا انتهای عمر در این دام بسته‌ایم