گنجور

 
سیف فرغانی

تو قبله دل و جانی چو روی بنمایی

بطوع سجده کنندت بتان یغمایی

تو آفتابی واین هست حجتی روشن

که در تو خیره شود دیده تماشایی

بوصف حسن تو لایق نباشد ار گویم

بنفشه زلفی و گل روی و سرو بالایی

ز روی پرده برانداز تا جهانی را

بهار وار بگل سربسر بیارایی

چگونه با تو دگر عشق من کمی گیرد

که لحظه لحظه تو در حسن می بیفزایی

بدست عشق درافگند همچو مرغ بدام

کمند عشق تو هر جا دلیست سودایی

برآستان تو هستند عاشقان چندان

که پای بر سر خود می نهم ز بی جایی

بلطف بر سر وقت من آ که در طلبت

ز پا درآمدم و تو بدست می نایی

بهجر دور نیم از تو زآنکه هر نفسم

چو فکر در دل و در دیده ای چو بینایی

اگر چه ملک نخواهد شریک، نتوانم

که روز و شب غم تو من خورم بتنهایی

در آمدن ز در دوست سیف فرغانی

میسرت نشود تا ز خود برون نایی