گنجور

شمارهٔ ۳۹۶

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای دوستر از جانم زین بیش مرنجانم

گر زخم زنی شاید بر دیده گریانم

در نرد هوس خوبان بسیار مرا بردند

تا عشق تو می بازم خود هیچ نمی دانم

بر فرش وصال تو آن روز که پا کوبم

بر تارک عرش آید دستی که برافشانم

چون پای فراغت را در دامن صبر آرم

تا دست غمت نبود کوته ز گریبانم

پیوند غمت ما را ببرید ز شادیها

من کند بدم عشقت مالید بر افسانم

گفتی چه شود دانی کز مشک سیه گردی

بر عارضم افشاند این زلف پریشانم

یعنی که محقق دان نسخ همه خوبان را

چون گرد عذار آمد آن خط چو ریحانم

در کارگه وصلت گر نیست مرا کاری

هم دولت من روزی کاری بکند دانم

بخت من مسکین بین کز دولت عشقت من

سعدی دگر گشتم زآن روی گلستانم

گویند که می دارد دل خسته ترا؟ گویم

این دوست که من دارم و آن یار که من دانم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان