گنجور

 
سیف فرغانی
 

مدتی شد که من از عشق تو سودا دارم

غم و اندوه تو را در دل و جان جا دارم

یوسف مصر ملاحت شدی ای جان عزیز

ور نه من با تو چرا مهر زلیخا دارم

گوئیم دست بدار از خود و در ما پیوند

خود مرا دست کجا تا ز خودش وا دارم

حور فردوس مرا گر به تمنا طلبد

من نه آنم که به غیر از تو تمنا دارم

گر چه آنجا که تویی می‌نرسم از سر جهد

پایم ار چند که اینجاست دل آنجا دارم

یک به یک جز تو فرامش کنم و بر دو جهان

چار تکبیر بگویم چو تو را یاد آرم

ور ز صحرا به سوی خانه روم بی یادت

همچو خر بهر علف روی به صحرا دارم

چون که دریای دل از موج غمت در شورست

من که یک قطره آبم دل دریا دارم

من درین خانه برای تو مقیمم ورنی

قبه‌ای برتر ازین گنبد اعلا دارم

وعده وصل تو را خلق جهان منتظرند

این توقع نه من دلشده تنها دارم

چهره زرد مرا هر که ببیند داند

که من از آل رخت این همه تمغا دارم

سیف فرغانی هر روز چو سعدی گوید

این منم بی تو که پروای تماشا دارم