گنجور

 
سنایی غزنوی
 

آن شنیدی که در حد مرداشت

بود مردی گدای و گاوی داشت

از قضا را وبای گاوان خاست

هرکرا پنج بود چار بکاست

روستایی ز بیم درویشی

رفت تا بر قضا کند پیشی

بخرید آن حریص بی‌مایه

بدل گاو خر ز همسایه

چون برآمد ز بیع روزی بیست

از قضا خر بمرد و گاو بزیست

سر برآورد از تحیّر و گفت

کای شناسای رازهای نهفت

هرچه گویم بود ز نسناسی

چون تو خر را ز گاو نشناسی