گنجور

حکایت

 
سنایی غزنوی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
 

قحطی افتاد وقتی اندر ری

دور از این شهر وز نواحی وی

آن چنان سخت شد برایشان کار

کادمی شد چو گرگ مردم‌خوار

کرد هر مادری همی گریان

خُرد فرزند خویش را بریان

کرده بر خویشتن طباخ امیر

خون همشیره را حلال چو شیر

اندر آن شهر چشم سر کم دید

سگ مرده که مردم آن نخرید

اندرین حال عارفی زنگی

نزدم آمد ز روی دل تنگی

گفت مردم همی خورد مردم

تو دعایی بک که من کردم

گفتمش راست رو مکن لنگی

رو تو بگذار تا بود تنگی

تا بدانی که در سرای بسیچ

هیچکس نیست ایچ کس را هیچ

بهر این است در ره اسباب

سر نگوسار لای لاانساب

زین قرابت نویس نامهٔ ننگ

که قرابت قرابه دارد و سنگ

بشکند زود و بد شود پیوند

لیک نبود چو دیو شد دلبند

خویشی خویش ریش ناسورست

از درون زشت و وز برون عورست

خشک او تر و سرد او گرم است

سرِ او پای و سخت او نرمست

نزد دانا چو خشک شد تر او

پای دل کرد خاک بر سر او

پس در این بزمگاه نامردان

از پی صحبت جوانمردان

باده همره ترا ز عشق نبی

خُم مادر اضافت نسبی

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.