گنجور

 
سنایی

بنه ای عدل تو بقای جهان

در کنار جهان سزای جهان

چون درِ عدل باز شد بر تو

درِ دوزخ فراز شد بر تو

عدل مر مرگ را بریزد آب

جور مر فتنه را ببندد خواب

هست شادی دل ستمگاران

خوش و اندک چو خواب بیماران

عقل را مشگریست روح‌افزای

عدل مشاطّه‌ایست مُلک آرای

شرع را عقل قهرمان باشد

ملک را عدل پاسبان باشد

شاه باید غلام تن نبود

تا خطیبش دروغ زن نبود

پشه از پیل کم زید بسیار

زانکه کوته بقا بود خونخوار

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]