گنجور

التمثیل فی‌تعلیم الاب‌الغافل لابن الجاهل فی‌التصوّف

 
سنایی غزنوی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر
 

پسری داشت شیخ ناهموار

گنج پرداز و رنج نابردار

پیر روزی ز بهر نصح و نیاز

گشت راضی به صلح نان و پیاز

بر سر مجمع از سرِ آزار

گفت پورا سر از کبود برآر

رو چو زر بایدت سفیهی کن

ور سریت آرزو فقیهی کن

وز زر و سر همی بخواهی راست

مال و جان پدر بجمله تراست

تا ترا کسب و جای و جاه دهد

زانکه این صوفیی خدای دهد

او هدایت دهد تو جهد بکن

کار کن کار و بر میار سخن

جان ندید از جهان پر دردی

با تو جز نقد ناجوانمردی

با چنین نقد زیف و روی نه خوب

یوسفی کی فروشدت یعقوب

نرهد یک نصیبه‌جوی از نار

زانکه رشوت دهست رشوت خوار

تو به صفو و صفات صوفی باش

پوست کو کوفیی و کوفی باش

باش همچو چراغ در ماتم

مرگ با دلق و سوک هر سه بهم

پیش مردن بمیر تا برهی

ورنه مردی ازو به جان نجهی

همچنین باش در نقاب سرشت

تا نریزد جمالت آب بهشت

سوی اصل از سرای محنت و داغ

با لباس کبود رو چو چراغ

چون نداری مناهی اندر پیش

ز احتساب خرد بجو مندیش

مفلسی مایه ساز تا برهی

از بلاها و زشتی و تبهی

عاشقان آن زمان که رای آرند

هر دو عالم به زیر پای آرند

ملکوت این چنین گدایی را

جان دهند از پی رضایی را

هرکه برتر ز جان مکان دارد

خانه بر فرق فرقدان دارد

هرکه برتر ز جان مقر دارد

کی فرودش نهد چو بردارد

خویشتن را فدای یاران کن

کشت بیگانه پر ز باران کن

خود عباپوش و خز به یاران ده

جو تو خور گندمی به ایشان ده

سقری گرسنه‌ست بر گذرت

مال و جاهست هیزم سقرت

گرچه هستت چنین سقر در پیش

هیزم او مشو و زو مندیش

هیزم این سقر ز جاه بُوَد

وانچه داری به جاه چاه بُوَد

گرچه هستی کنون ز غفلت خوش

سرنگون در فتی در آن آتش

گرچه نمرود آتشی بر کرد

نه چو آتش علف نیافت نخورد

چون شنید او خطاب حق با نار

سرد و خوش طبع شد چو دانهٔ نار

زر نداری چه غم خوری ز امیر

خر نداری چه ترسی از خر گیر

ای فرومایگان شطّ قدم

وی فروماندگان بحرِ عدم

باش تا در رسد بهار شما

تا چه گلها دمد ز خار شما

دستِ مشاطهٔ بهارِ ازل

تا چه آراید از عروس عمل

لیک آن ره ببین که داری پیش

از درِ نفس تا دَرِ دل خویش

هرکه از جاه خویش درماند

چوب ردّش به صدر حق راند

وان کسانی که مرد این راهند

از نهاد زمانه آگاهند

بنیوش این حدیث بی‌زرقی

دل منه بر فروغ هر برقی

صفت و حال صوفیان این است

راه دین این و صدق جان این است

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نظام الدین وفا در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۲۳ نوشته:

آیا وزن این بیت صحیح است:
لیک آن ره ببین که داری پیش
از درِ نفس تا دَرِ دل خویش

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.