گنجور

 
سنایی

صوفیی از عراق با خبری

به خراسان رسید زی دگری

گفت شیخا طیقتان بر چیست

پیرتان این زمان نگویی کیست

راه و آیینتان مرا بنمای

دُرج دُرّت به پیش من بگشای

چیست آیین و رسم و راه شما

به که باشد همه پناه شما

آن خراسانی این دگر را گفت

ای شده با همه مرادی جفت

آن نصیبی که اندر آن سخنیم

بخوریم آن نصیب و شکر کنیم

ور نیابیم جمله صبر کنیم

آرزو را به دل درون شکنیم

گفت مرد عراقی ای سره مرد

این چنین صوفیی نشاید کرد

کین چنین صوفیی بی‌ایمان

اندر اقلیم ما کنند سگان

چون بیابند استخوان بخورند

ورنه صابر بوند و درگذرند

گفت بر گوی تا شما چکنید

که به دل دور از انُده و حزنید

گفت ما چون بُوَد کنیم ایثار

ور نباشد به شکر و استغفار

هم براین گونه روز بگذاریم

بوده نابوده رفته انگاریم

راه ما این بود که بشنودی

این چنین شو که همم تو برسودی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]