گنجور

 
سنایی غزنوی
 

هر گدایی که بینی از کم کم

پادشاهیست با خیول و علم

همه دردی‌کشان ولی بی‌ظرف

همه مقری ولی نه صوت و نه حرف

چون سرِ عشق آن جهان دارند

همچو شمعند سر ز جان دارند

زانکه تاشان امید نبود و بیم

جانشان تن خورد چو شمع مقیم

پیش امرش چو کلک برجسته

سر قدم کرده و میان بسته

سگ درَد پوستین درویشان

ورنه چرخ است بندهٔ ایشان

باش تا روز حشر برخیزند

همه در دامنِ دل آویزند

تا ببینی تو خاصه بر درِ یار

پیش هریک هزار مرتبه دار

حرکت رفته از اشارتشان

حرفها جسته از عبارتشان

منتهای امیدشان تا او

قبله‌شان او و انسشان با او

همه خواهی که باشی او را باش

رو برش سوی خویش هیچ مباش

ژالهٔ ذل ز دل مران هرگز

کز ره ذل رسی به گلشن عزّ

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.