گنجور

 
سنایی

هر گدایی که بینی از کم کم

پادشاهیست با خیول و علم

همه دردی‌کشان ولی بی‌ظرف

همه مقری ولی نه صوت و نه حرف

چون سرِ عشق آن جهان دارند

همچو شمعند سر ز جان دارند

زانکه تاشان امید نبود و بیم

جانشان تن خورد چو شمع مقیم

پیش امرش چو کلک برجسته

سر قدم کرده و میان بسته

سگ درَد پوستین درویشان

ورنه چرخ است بندهٔ ایشان

باش تا روز حشر برخیزند

همه در دامنِ دل آویزند

تا ببینی تو خاصه بر درِ یار

پیش هریک هزار مرتبه دار

حرکت رفته از اشارتشان

حرفها جسته از عبارتشان

منتهای امیدشان تا او

قبله‌شان او و انسشان با او

همه خواهی که باشی او را باش

رو برش سوی خویش هیچ مباش

ژالهٔ ذل ز دل مران هرگز

کز ره ذل رسی به گلشن عزّ

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]