گنجور

 
سنایی غزنوی
 

سر چه پوشی که در بهاران گِل

راز پنهان ندارد اندر دل

با بهان رای زن ز بهر بهی

کز دو عقل از عقیله باز رهی

کز تن دوست در سرای مجاز

جان برون آید و نیاید راز

راز مر دوست را چو جان باشد

زان چو جان در دلش نهان باشد

راز پنهان نداشت ایج لبیب

در غم و علّت از حبیب و طبیب

از طبیب ار نهان کنی تو اصول

به نگردی بماندی معلول

جمله علّت بگوی و راز مگوی

وآنچه بشنیده‌ای تو باز مگوی

راز دل چو مرغ و دانه بُوَد

راز بر دل چو دود خانه بُوَد

دانه چون مرغ خورد شد ناچیز

وآنچه بر دل نهاده شد چون تیز

نرهد جان جانت زین دو مگر

تا نکردی نهانش جای دگر

با قوی گو اگر بگویی راز

زانکه باشد قوی ضعیف آواز

اینکه گفتم چو عاقلان بپذیر

ورنه از پیل و خر قیاسی گیر

زنده سر جز به زنده نسپرده‌ست

زانکه سر جان زنده را مُرده‌ست

هرکه مرده است راز مردان را

دُر کند پس صدف کند جان را

تا صدف را به کارد نشکافند

همچو دریا ز موج کی لافند

تو نیابی بخاصه راز ملوک

خیره باهم نشین پنبه و دوک

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.