گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
سنایی غزنوی
 

آن شنیدی که پیر با همراه

گفت چون شد ز همرهیش آگاه

از سر و سینه بهر صحبت یار

پای سازم به ره چو مور و چو مار

گر تو کار سفر همی سازی

تو ز من خواه و گیر جان بازی

همرهت باشم و ز دزد و هراس

کم ز سگ مر ترا ندارم پاس

بس عجب نبود ار چنین باشم

گر کنم با سگی قرین باشم

بندم از جد و جهد و عشق و طلب

بر گریبان روز دامن شب

خود ز یاران نباشد ایچ محال

کین سگی کرد سیصد و نه سال

خفته اصحاب کهف و سگ بیدار

پاس همراه داشت بر درِ غار

راه چون مار و غار دارد ساز

یار در غار مار دارد باز

مصطفی را به دفع هر مکری

یار بایست همچو بوبکری

آب را گر نه آتشستی یار

خاک فعلستی و هوا آثار

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.