گنجور

 
سنایی

شوی خود را زنی بدید دژم

تنگ دل شد به شوی گفت این غم

گر برای منست بادی شاد

ور برای دل است پیشت باد

از پی نان مریز آب از روی

بوحبیشی ز بوغیاث مجوی

آبروی از برای نان برود

طمع نان بود که جان برود

چون نه نیکی نه قابل نیکی

تو و کاکا و کوکو و کی کی

زهد عیسی و حرص قارون بین

گفته در شأن آن و در حق این

و رفعنا به نردبان نیاز

فخسفنا ز سر نشیبی آز

آن به زهد آسمان گرفته به ناز

وین شده خاک خورده از پی آز

عقل و جان گفته از پی زر و سیم

انّ ربّی بکیدهّن علیم

آفت آدمی ز دنیی دان

راحت جان و تن ز عقبی دان

مرد خرسند میر کوی بود

که طمع زنگ آب روی بود

در نگر بی‌مزاج و خاطر دون

زین دو معنی به عیسی و قارون

قصّهٔ یوسف ار ندانی تو

چون ز قرآن همی نخوانی تو

چون ز زن بود آفت و المش

راند قرآن به کام او قلمش

مرد دنیی کرامتی نبود

قیمتی جز قیامتی نبود

گر ترا خشم و آز بگذارد

بر زمین موری از تو نازارد

ار چنانی مبارکت باد آن

ورنه این کن وزو جهان بستان

ورنه از حرص گندمی پی خورد

گرد خود همچو آسیا می‌گرد

حرص را بر نه از قناعت بند

وانگه از دور او گری و تو خند

باب نسیان تمام گشت سخن

سخن آرم ز دوست و ز دشمن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]