گنجور

 
سنایی

نوح را عمر جمله ده صد بود

حرص و امید او بر آن آسود

چون گذر کرد نهصد و پنجاه

در فذلک به حسره کرد نگاه

گفت آوخ که بر من این ده صد

بود بر من ز روزکی ده بد

کرد ویرا سؤال روح امین

سر ز بالا نهاده بر بالین

کای ترا عمر از انبیا افزون

چون گذر کرد بر تو دنیی دون

بر چه سان یافتی جهان را تو

چون سپاری کنون روان را تو

گفت دیدم جهان چو تیم دو در

آمدم از دری شدم ز دگر

نوز ناسوده تن ز سیرِ سبیل

کامد آواز پر نهیب رحیل

می‌دهم جان و می‌برم حسرت

شربتم ضربت و شفا شدّت

عمرش ار بُد دراز ور کوتاه

رخت بر بست زان گشاد به راه

عاقبت هم برفت و بیش نماند

آیت عزل خویشتن برخواند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]