گنجور

 
سنایی

زهد ورزی برای مُرداری

پس چه گویی که من کیم باری

تو از این زهد توبه جوی نصوح

ورنه بی‌دل روی به عالم روح

چو تو سقمونیا خوری به نیاز

آنگه از ریدنت که دارد باز

در غم آن دمی که رفت از دست

گری و خون گری که جایش هست

دور و نزدیک بی من و با من

سطح آبست حافظ روغن

آن دبیری که خورد خیره صبر

رید چندانکه شد چو لاشه دَبر

باش تا دینش بازخواست کند

تا چو خامه چگونه کاست کند

هرکه جویای عالم غیب است

شمع در دست و اشک در جَیب است

تو نه نیکی نه قابل نیکی

مرد کاکا و کو کو و کی کی

باش تا نقش عزّ نماید ذُلّ

باش تا عذر جزو خواهد کُل

گلبن از جور دی نماید خار

باش تا گل نمایدت به بهار

فتوی اندر ره فتوّت نیست

نَبوت اندر دم نبوّت نیست

چون فلک سال و مه ز نامردی

گرد اجرام خویش می‌گردی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]