گنجور

 
سنایی

مثلت همچو مرد در کشتی است

زان ترا فعل سال و مه زشتی است

آنکه در کشتی است و در دریا

نظرش کژ بُوَد چو نابینا

ظن چنان آیدش بخیره چنان

ساکن اویست و ساحلست روان

می نداند که اوست در رفتن

ساحل آسوده است از آشفتن

مرد دنیاپرست از این سانست

همچو کودک ضعیف و نادانست

تو به گفتار غرّه‌ای شب و روز

لیک معلومِ تو نگشت هنوز

بیش مشنو ز نیک و بد گفتار

آنچه بشنیده‌ای به کار درآر

ای ندیده ز زحمت خورِ تو

روح عیسی به خواب جز خرِ تو

عزّ علمست نخوت و بودیت

کبر و عُجبست خشم و خشنودیت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]