گنجور

 
سنایی غزنوی
 

نقش بند برون گلها اوست

نقش‌دان درون دلها اوست

صُنع او را مقدّمست عدم

ذات او را مسلّم است قدم

تا ترا کبر تیز خشم نکرد

تا ترا چشم تو به چشم نکرد

پای طاووس اگر چو پر بودی

در شب و روز جلوه‌گر بودی

که تواند نگاشت در آدم

نقش‌بند قلم نگار قدم

عقل را کرده قایل سورت

مایه را کرده قابل صورت

مبدع هست و آنچ ناهست او

صانع دست و آنچ در دست او

قبلهٔ عقل صنع بی‌خللش

کعبهٔ شوق، ذات بی بدلش

عقل را داده راه بیداری

تو همی عقل را چه پنداری

سگ و سنگست گلخنی و رهی

تو چو لعل از برون حقّه بهی

سیم بهر هزینه دارد شاه

لعل بهر خزینه دارد شاه

سیم زار از نهاد وارونست

لعل شاد از درون پرخونست

ساخت دولابی از زبرجد ناب

کوزه سیمین ببست بر دولاب

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.