گنجور

 
سنایی

ای کاشکی ز مادر گیتی نزادمی

یا پس چو زاده بودم جان را بدادمی

چون زادم و ندادم جان آن گزیدمی

کاندر دهان خلق به نیکی فتادمی

نیکو چو نیست یافتمی باری از جهان

آخر کسی که رازی با او گشادمی

امروز بس زدی پس و بسیار بدترم

فردا مباد گر بود او من مبادمی