گنجور

 
سنایی غزنوی
 

چو خواهم کرد زرق و هزل و ریواس

نخواهم نیز عاقل بود و فرناس

مرا چون نیست بر کس هیچ تفضیل

چه خواهم کرد زهد و فضل عباس

بیاور طاس می بر دست من نه

به جای چنگ بر زن طاس بر طاس

قرین و جنس من خمار و مطرب

بسنده‌ست از همه اقران و اجناس

مرا باید خراباتی شناسد

خطیب و قاضیم گو هیچ مشناس

می است الماس و گوهر شادمانی

نگردد سفته گوهر جز به الماس

می و معشوق را بگزین به عالم

جز این دیگر همه رزق است و ریواس

چه خواهم برد از دنیا به آخر

دلی پر حسرت و یک جامه کرباس

چه گویید اندرین معنی که گفتم

اجیبوا ما سالتم ایها الناس

رفیقا جام می بر یاد من خور

که زیر آسیای غم شدم آس