گنجور

 
سنایی غزنوی
 

ذات عشق ازلی را چون می‌آمد گهرش

چون شود پیر تو آن روز جوان‌تر شمرش

هر که را پیرهن عافیتی دوخت به چشم

از پس آن نبود عشق بتی پرده درش

خاصه اندوه چنین بت که همی از سر لطف

جامهٔ عافیتی صید کند زیب و فرش

صد هزاران رگ جان غمزهٔ خونیش گشاد

کز رگ جان یکی لعل نشد نیشترش

خرد و جان من او دارد و می شاید از آنک

او چو جانست و خرد خاک چه داند خطرش

اینهم از شعبده و بوالعجبی اوست که هست

در عقیقین صدفش سی و دو دانه گهرش

چون دو بیجاده گشاد از قبل خنده شود

پر ستاره چو ره کاهکشان رهگذرش

چون گه گریه بدو در نگرم گویی هست

صدهزاران اختر ازین دیده روان بر قمرش

صدهزاران دل و جان بینی درمانده بدو

زیر هر یک شکن زلف مشعبد سیرش

عاشق خود بوم ار من غرض خود طلبم

زان دو بیجادهٔ پر شکر عاشق شکرش

وصل او از قبل خدمت او جویم و بس

ور نه من کمتر از بند قبا و کمرش

باد پیمای‌تر از من نبود در ره عشق

کز پی دیدهٔ خود سرمه کنم خاک درش

از برای مدد عشق مرا بر دل من

حسن هر روز برآرد به لباس دگرش

هر دمش حسن دگر بخشد مشاطه صفت

هر کرا تربیت عشق بود جلوه‌گرش

هست هر روز فزون دولت خوبیش ولیک

من چه گویم تو درین دیده شو و در نگرش

نی نی از غیرت من نیست روا این یک لفظ

کاندر آن چهرهٔ پرنور و لب چون شکرش

چشم و گوشی که چو من بیند و چون من شنود

خواهم از عارضهٔ بی‌خبری کور و کرش

من همی روز خود آن روز مبارک شمرم

که کمروار یکی تنگ بگیرم ببرش

نه که خود روز مبارک بود آن را که کند

سعی قاضی برکات بن مبارک نظرش

برکاتی که ز جود کف با برکت او

روزگار فضلا گشت چو نام پدرش

آنکه گر شعله زند آتش خشمش سوی بحر

در زمان دور شود پرده ز در و گهرش

آن ستوده سیرست او که به هنگام صفت

نقشبند خط ارباب سخن شد سیرش

آن نهالی که نشانند به نام کف او

خاک بی‌تربیت نامیه آرد به برش

هر که با یاد کف او به مثل زهر خورد

مدد روح طبیعی شود اندر جگرش

آتش همتش ار میل کند سوی هوا

آسمان گنبد زرین شود از یک شررش

ذاتش از مجلس اگر قسد کند سوی علو

عالم جان و خرد زیر بود او ز برش

ظلمت دهر پس پشت من افگند فنا

تا نهادم چو بقا روی سوی مستقرش

چه عجب زان که چو خورشید کسی را شد امام

سایه چون مقتدیان گام زند بر اثرش

هر که او چشم سوی چشمهٔ خورشید نهاد

سایهٔ قامت خود پیش نبیند بصرش

خود مرا از شرف خدمتش ای بس نبود

که نکو شعر شدم از صفت یک هنرش

دی مرا گفت منجم که بیا مژده بیار

که نود سال همی عمر دهد نور خورش

من بگفتمش حکیمانه برو یافه مگوی

که خود او جوهر روحست نباشد خطرش

خور که باشد که ورا عمر تواند بخشید

یا زحل کیست که او یاد کند به بترش

چه نود سال که خود جان و دلش را گه صور

چشمش از روی قضا باشد صاحب خبرش

ای سنایی چو دلت گشت گرفتار نیاز

بندهٔ او شو ازین فاقه و خواری بخرش

سیرت مرد نگر در گذر از صورت و ریش

کان گیا کش بنگارند نچینند برش

معنی از مرد به از نقش که بر هیچ عدو

آن سواری که به نقشست نباشد ظفرش

در گرمابه پر از صورت زیباست ولیک

قوت ناطقه باید که بگوید صورش

آن زبانی که نباشد سخنش همره دل

نشمرد جان خردمند بجر مختصرش

کار بی‌دل به زبان سنگ ندارد بر خلق

طوطی ار ختم کند نگذرد از فرق سرش

دیده بر صورت آن دار که چون نرگس تر

هر کرا تا به سحر بود بر او سهرش

او همان روز به آخر نبرد تا به جزا

از زر و سیم چو نرگس نکند تاجورش

رادمردی بر او طالع میلادی ساخت

رفت همچون الف کوفی روزی به درش

هم در آن روز برون آمد با چندان لام

که بنشناختم از کارگه شوشترش

لاجرم کرد بر آن خلعت آمد با چندان لام

که همو باز ندانست همی حد و مرش

هیچ دانی که به هنگام تکلف چکند

چون برین گونه بود مکرمت ماحضرش

ای نهان مانده عروسان ضمیر تو ز شرم

رو بر خواجه شو و بازنما اینقدرش

بر عروس سخنان تو چنان جلوه کنند

خلعت و تقویت و تربیت سیم و زرش

که گرش چرخ نقابی کند از پردهٔ غیب

عون او باز چو خورشید کند مشتهرش

تا رسد آدمیان را همی از خیر و ز شر

هر زمان تحفهٔ نونو ز قضا و قدرش

چون قضا و قدر از پردهٔ خشنودی و خشم

باد پیوسته به احباب و عدو نفع و ضرش

باد چندانش بقا تا چو پسر در بر او

همچو لقمان شود از عمر نبیرهٔ پسرش

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.