گنجور

 
سنایی غزنوی
 

ای خدایی که به جز تو ملک‌العرش ندانم

بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم

بجز از دین و صنعت نبود عادت چشمم

بجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم

عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم

ملک عالمم و عالم اسرار نهانم

غیب من دانم و پس غیب نداند به جز از من

منم آن عالم اسرار که هر غیب بدانم

پاک و بی‌عیبم و بینندهٔ عیب همه خلقان

در گذارنده و پوشندهٔ عیب همگانم

همه من بینم و بیننده نئی دیده دو چشمم

همه من گویم و گوینده نئی کام زبانم

شنوای سخنان همه خلقم به حقیقت

شنوایان جهان را سخنان میشنوانم

حی و قیومم و آن دم که کس از خلق نماند

من یکی معتمد و واحد و قیوم بمانم

ملک طبعم و سیاره و نه سیارهٔ طبعم

نه چو طبعم متوطن نه چو سیاره روانم

نه بخوابم نه به بحرم نه کنار و نه میانه

نه بخندم نه بگریم نه چنین و نه چنانم

نه ز نورم نه ز ظلمت نه ز جوهر نه ز عنصر

نه ز تحتم نه ز فوقم ملک کان و مکانم

هر چه در خاطرات آید که من آنم نه من آنم

هر چه در فهم تو گنجد که چنینم نه چنانم

هر چه در فهم تو گنجد همه مخلوق بود آن

به حقیقت تو بدان بنده که من خالق آنم

هر شب و روز به لطف و کرم وجود و جلالم

سیصد و شصت نظر سوی دلت می‌کند آنم

گر از آن خسته دلت یک نظر فیض بگیرم

زود باشد که شوی کشتهٔ تیغ خذلانم

شیم از روی حقیقت نه از شیء مجازی

آفرینندهٔ اشیاء و خداوند جهانم

من فرستادهٔ توراتم و انجیل و زبورم

من فرستادهٔ فرقانم و ماه رمضانم

صفت خویش بگفتم که منم خالق بی‌چون

نه کس از من نه من از کس نه ازینم نه از آنم

منم که بار خدایی که دل متقیان را

هر زمانی به دلال صمدی نور چشانم

کفر صد ساله ببخشم به یک اقرار زبانی

جرم صد ساله به یک عذر گنه در گذرانم

بعد مردن برمت زیر لحد با دل پر خون

خوش بخوابانم و راحت به روانت برسانم

آن دم از خاک برانگیزم در روز قیامت

در چنان انجمنی پرده ز رازت ندرانم

بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابت

در بهشت آرم و بر خوان نعیمت بنشانم

شربت شوق دهم تا تو شوی مست تجلی

پرده بردارم و آن گه به خودت می‌نگرانم

ذره ذره حسنات از تو ز لطفم بپذیرم

کوه کوه از تو معاصی به کرم در گذرانم

هر عطایی که بکردم به تو ای بندهٔ من من

خوش نشین بنده که من دادهٔ خود را نستانم

هر که گوید که خدا را به قیامت بتوان دید

او نبیند به حقیقت نه از آن گمشدگانم

بار الاها تو بر آری همه امید سنایی

که مسلمانم و یارب نه از آن بی‌خبرانم

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ناشناس در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۱۶ نوشته:

هر که گوید که خدا را به قیامت بتوان دید
correct word is
هر که گوید که خدا را به قیامت نتوان دید

 

رحیم غلامی در ‫۸ سال قبل، دو شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۱۴:۵۱ نوشته:

با سلام . به جز از دیدن صنعت نبود عادت چشمم

 

پرویزشاه محمدی در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۲۵ نوشته:

با عــــــرض درود ؛
از خواندن این شعر واقعاً لذت بردم در حفظ و امان رب الجلیل باشید.
آن دم از خـــاک برانگیــــزم در روز قیامت
در چنـــان انجمنـــی پــرده ز رازت ندرانم
بگــــذرانم ز صــــراط و برهـــانم ز عذابت
در بهشت آرم و بر خوان نعیـمت بنشانم

 

مرتضی در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ساعت ۰۸:۴۷ نوشته:

من فرستادهٔ فرقانم و ماه رمضانم
من فرستنده ی قرآن به ماه رمضانم
شعر بسیار زیبا ، عرفانی و با احساسی است فقط به نظر بنده برای استفاده عمومی تر یه ویرایشی که به اصالت شعر لطمه نزند نیاز دارد. تا همانند شعر" ملکا ذکر تو گویم" ورد زبان مردم شود

 

کیانی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۴۲ نوشته:

عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم ملک عالمم و عالم اسرار نهانم
غیب من دانم وکس غیب نداند به جز از من منم آن عالم اسرار که هر غیب بدانم
پاک و بی‌عیبم و بینندهٔ عیب همه خلقان در گذارنده و پوشندهٔ عیب همگانم
همه من بینم و بیننده بی دیده و چشمم همه من گویم و گوینده بی کام زبانم
ذره ذره ز تو طاعت به کریمی بپذیرم کوه کوه از تو معاصی زکرم در گذرانم
کفر صد ساله ببخشم به یک اقرار زبانی جرم صد ساله به فضل و کرمم در گذرانم
حی و قیومم و آن دم که کس از خلق نماند من یکی مقتدر وقادر و قیوم بمانم
نه بترسم نه بلرزم نه بخندم نه بگریم نه بخوابم نه بخیزم نه کنارم نه میانم
نه ز تحتم نه ز فوقم نه ز نورم نه ز ظلمت نه ز جوهر نه ز عنصر ملک کون و مکانم
هر چه در خاطرات آید که من آنم نه من آنم وانچه در فهم تو گنجد که چنینم نه چنانم
شیئم از روی حقیقت نه از این شیء مجازی آفرینندهٔ اشیاء و خداوند جهانم
هر عطایی که فرستم برت ای بندهٔ مومن خوش نشین بنده که من دادهٔ خود را نستانم
من فرستادهٔ توراتم و انجیل و زبورم من فرستادهٔ قرآن به ماه رمضانم
بعد مردن برمت زیر لحد باز در آنجا خوش بخوابانم و راحت به روانت برسانم
پس برانگیزمت ای بنده به فردای قیامت در چنان انجمنی پرده ز کارت ندرانم
بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابت در بهشت آرم و بر خوان جلام بنشانم
شربت شوق دهم تا تو شوی مست تجلی پرده بردارم و آن گه به خودت می‌نگرانم
هر چه گویند خدا را به قیامت نتوان دید کس ندیده است و نبیند نه از آن گمشدگانم
بار الاها تو بر آری همه امید سنایی که مسلمانم و یارب نه از آن بی‌خبرانم
بنده در یک مجلسی این شعر را بصورت بالا شنیدم و ضبط کردم و پیاده کردم

 

حسین ۱ در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۸:۲۵ نوشته:

امواج آرزوهای سنایی درین چامه متجلی ست
ولی در بسیاری ابیات با خدای قاسم جبار و منتقم که در قرآن آمده در تعارض است .

 

کیانی در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۳۸ نوشته:

در صفات ذات اقدس الهی
عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم
غیب من دانم وکس غیب نداند به جز از من
پاک و بی‌عیبم و بینندهٔ عیب همه خلقان
همه من بینم و بیننده بی دیده و چشمم
ذره ذره ز تو طاعت به کریمی بپذیرم
کفر صد ساله ببخشم به یک اقرار زبانی
حی و قیومم و آن دم که کس از خلق نماند
نه بترسم نه بلرزم نه بخندم نه بگریم
نه ز تحتم نه ز فوقم نه ز نورم نه ز ظلمت
هرچه درخاطرات آید که من آنم نه من آنم
شیئم از روی حقیقت نه از این شیء مجازی
هر عطایی که فرستم برت ای بندهٔ مومن
من فرستادهٔ توراتم و انجیل و زبورم
بعد مردن برمت زیر لحد باز در آنجا
پس برانگیزمت ای بنده به فردای قیامت
بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابت
شربت شوق دهم تا تو شوی مست تجلی
هر چه گویند خدا را به قیامت نتوان دید
بار الاها تو بر آور همه امید سنایی ملک عالمم و عالم اسرار نهانم
منم آن عالم اسرار، که هر غیب بدانم
در گذارنده و پوشندهٔ عیب همگانم
همه من گویم و گوینده بی کام زبانم
کوه کوه از تو معاصی زکرم در گذرانم
جرم صد ساله به فضل و کرمم در گذرانم
من یکی مقتدر و قادر و قیوم بمانم
نه بخوابم نه بخیزم نه کنارم نه میانم
نه ز جوهر نه ز عنصر ملک کون و مکانم
وانچه در فهم تو گنجد که چنینم نه چنانم
آفرینندهٔ اشیاء و خداوند جهانم
خوش نشین بنده که من دادهٔ خود را نستانم
من فرستادهٔ قرآن به ماه رمضانم
خوش بخوابانم و راحت به روانت برسانم
در چنان انجمنی پرده ز کارت ندرانم
در بهشت آرم و بر خوان جلام بنشانم
پرده بردارم و آن گه به خودت می‌نگرانم
کس ندیده است و نبیند نه از آن گمشدگانم
که مسلمانم و یارب نه از آن بی‌خبرانم

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.