گنجور

 
صامت بروجردی

شوم فدای تن بی‌کفن به روی ترابت

به خواب جان برادر که گشته موسوم خوابت

پی وداع تو با اشک و آه آمده زینب

ز من بپرس که خواهر که برده است نقابت

اگر کفن ننهادم به پیکر تو و رفتم

مرا ببخش که شرمنده‌ام ز روی جنابت

ز خاطرم نرود تا به روز حشر برادر

ز درد تشنه لبی پیچ و تاب قلب کبابت

چو ابن سعد نمی‌داد بر تو قطره آبی

دگر برای چه آن بی‌حیا نداد جوابت

کشید شمر به حلق تو دشنه با لب تشنه

نداد قطره آبی چرا ز راه ثوابت

گرفته وعده مهمانی از تو خولی و ترسم

ز کنج مطبخ آن میزان خانه خرابت

به حیرتم که رسم بعد از این کجا به وصالت

به شهر شام بود وعَده یا بیزم شرابت

دگر ز معصیت خود مترس(صامت) محزون

که هست شاه شهیدان شفیع روز حسابت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جلال عضد

حدیث عشق میسّر کجا شود به کتابت

که نام عشق بسوزد سر قلم ز مهابت

زهی سعادت آن کس که پای بند کسی شد

بریده از همه پیوند و خویش و اهل و قرابت

به شب رسید دگر بار روزم از غم هجران

[...]

آشفتهٔ شیرازی

مرا حدیث شکفتی است در کمال غرابت

که از گدای طریقت بشه رسید مهابت

بکوی عشق عجب میکنی زعجز سلاطین

گدای او بشه از عجز کرده شد زغرابت

نثار خاک در دوست میکند دو جهانرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه