گنجور

 
صامت بروجردی

تنی که داد به آغوش جا رسول امینش

به خاک کرب و بلا چرخ سفله داد مکینش

ز بعد کشتن اکبر گذشت از سر دنیا

وگرنه خون عدو می‌گذشت از سر زینش

گذشت ا زسر فرزند و مال و جان و برادر

چو دیدمی نتواند گذشت از سر دینش

به هر طرف که نظر می‌نمود وقت شهادت

نبود دادرسی در تمام روی زمینش

به غیر هلهله کوفی و شمامت شامی

نه لشگری ز یسار و نه همدمی زیمینش

بس است بهر شهادت گواه روز قیامت

سنان پهلو و پیکان ناف و سنگ جبینش

چو خاتم از کف آن شه به چنگ اهرمن افتاد

چه سود اینکه بود ماسوا به زیر نگینش

زمانه بست کمر آنقدر به خصمی زینب

که کرد عاقبت از بی‌کسی خرابه نشینش

کدام بحر گهر را رسد به سینه (صامت)

که لحظه لحظه زند موج درهای ثمینش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بابافغانی

فغان ز بازی اسب و هوای خانه ی زینش

که باد خاک قدم صد نگارخانه ی چینش

تبارک الله از آن آب و رنگ خاتم خوبی

که خال چهره ی صد یوسفست نقش نگینش

درین خیال که گردی بدامنش ننشیند

[...]

فروغی بسطامی

خوشا دلی که تو باشی نگار پرده‌نشینش

به زیر پرده بری در نگارخانهٔ چینش

گهی ز بوسهٔ شیرین شکر کنی به مذاقش

گهی ز باده رنگین قدح دهی به یمینش

کمین گشاده درآیی به هر دری به شکارش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه