گنجور

 
صامت بروجردی
 

شد از آن روزی که صحرای جنون ماوای من

کرد شهوت همچو قیس عامری سودای من

آنکه در ملک جنون سر داد مجنون را چو من

محو و حیرانست پیش طلعت لیلای من

بارها راند از در خویشم ولیکن عاقبت

از وفا بنهاد بند بندگی بر پای من

از نظر افکندنم سهلست منت می‌کشم

گر شود گاهی ز لطف از دیگران جویای من

قامت طوبی شود خم بهر تعظیم قدش

در خرام آید اگر سرو و سهی بالای من

سالها دنبال یار بی‌وفا می‌گشته‌ام

تا ترا بگزید آخر دیده بینای من

(صامتا) این زهد خشک آخر مرا رسوا نمود

کاش بودی در میان خیل رندان جای من